آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه 18 مرداد1396(تولد پسرک)

تولد پسرمان از یه هفته با سوالاتی که می پرسید شروع شد . مامان تولدم کیه؟ سه شنبه ست پسرم. در حالی که پر از ذوق و شوق بود می گفت: تولدم شه شنبه ست. هنوز هیچ برنامه ای برا تولد نچیده بودیم. قرار بود که شب جمعه مهمونی بگیریم که با مسافرت مشهد مامان جون بهم خورد. شب سه شنبه قرار شد کیک بگیریم  و آقا قاسمی اینا رو دعوت کنیم اونا هم به شکل غیر منتظر اومدن دم در که ما داریم میریم مسافرت. این هم کنسل شد. سه شنبه شد و هیچ برنامه ای نبود تا اینکه رفتم خونه و طبق قرار قبلی قرار بود به منزل بابا جون بریم که دیدم همسرجان گفتن همه شون قراره بیاین منزل ما. کمی خانه را تمیز کردیم و بعد کیک تلفنی سفارش دادم از قنادی ناتلی بسیار سپا...
18 مرداد 1396

یکشنبه24 بهمن95

  سلام! ما باز آمدیم با خاطراتی چند از روزهایی که گذشت. از میان خاطراتی که گذشت تولد آویسا با خاندان همسرجان جا ماند. تولد دخترکم در میان فامیل همسرجان در منزل پدرشوهر با کیکی که عمه ارغوان با سلیقه عموعلیرضا خرید و مراسمی ساده در کنار خانواده همسرجان با شمعی معروف از مادر همسرجان که در تولد کلیه افرادی که در منزل ایشان گرفته میشود روشن و خاموش میشود و رقص محلی دخترکم و هدایای عمه ها و مامان جون و باباجون که جملگی نقدی بودن هر چند بنده به علت مشکلات گوارشی خیلی سرحال نبودم ولی هر چه بود به آویسا خوش گذشت. پس از آن پروژه  پوشک گیری علی کوچولو که می توان گفت موفقیت آمیز بود و بنده از این مرحله هم بیرون اومدم و احساس س...
24 بهمن 1395

سه شنبه30آذر95

در نوشتن اوضاع و احوالاتمان و اتفاق هایی که برایمان رقم خورده است اتفاقی میمون و بس فرخنده از یادمان رفته بود که ذکر نماییم و آن هم ازدواج دایی جان محمد بود و متعاقب آن باباحاجی اینا اومده بودن تهران و مراسم عقد و باقی قضایا.روز 5 شنبه خریدای عروس خانم رو بردیم منزل شان تحویل دادیم و همه اعضای خانواده ناهار وشام منزل ما بودن. علی رغمی که از قبل تصمیم گرفته بودم که به خاطر فراموشی تولد زندایی جون شب جمعه کیکی سفارش بدم که در کنار خانواده تولدی بگیریم. ولی باز بخاطر مشغله و بحبوهه کارهای عقد یادم رفت. وقتی یادم اومد کلی حالم بد شد. تلفنی صحبت کردم تا از قنادی ناتلی کیک بفرستن از شانس هم شب بارونی و دلیوری نداشتن و آخر قر...
30 آذر 1395

چهارشنبه24آذر95(تولد آویسا)

باورم نمیشه شش سال گذشت  انگار همین دیروز بود، تخت بیمارستان، تجربه اولین زایمان  ، شب اول بیمارستان ، گریه های بی امان آویسا، بی خوابی های شبانه   و یه عالمه خاطرات تلخ و شیرین که به سرعت گذشت و البته شایدم نه به سرعت که اینقدر درگیر گل هایم شدم گذشت زمان رو حس نکردم. وقت  رسیدن به زمان تولد دخترم از تولد داداش کوچولوش شروع شد که مامان تولد من کی میشه؟ و ما روزها و شب ها رو شمردیم تا به 22آذر رسیدیم روزی که در 6سال پیش دخترم ساعت 7:30صبح در بیمارستان آتیه چشم به دنیا گشود. روزی که بارونی بود و خدا در رحمتش رو با ورود دخترم به روی زندگی ما باز کرد. روزها گذشت و گذشت دخترم بزرگتر شد دندو...
24 آذر 1395

شنبه13شهریور95(آن چه گذشت)

تولد پسرکمان از آنجا که همزمان با مسافرت مان به شمال شد لذا تولدی کوچک برایش گرفتیم که جزییات و تصاویر آن در پست های قبل به سمع  و نظرتان رسید. اما از آنجا که خانواده همسرجان برایشان تولد نگرفته بودیم بر آن شدیم که مجلسی من باب تولد برای پسرکمان مهیا کنیم و اینچنین شد که جمع ضربتی های عزیز در 4 شهریور در منزل مان گردهم آمدند. روزی که آویسا با پدر گرامش تشریف بردن اداره به خاطر دخترک رئیس محترمشان که چند صباحی  بود دلشان می خواست آویسا برای بازی با پدرجانشان بروند اداره و به دلایلی من و همسرجان مخالف بودیم  ولی آنروز به خاطر تلفن رئیس شان با خودشان بردند و همانطور که حدس زده بودیم کشمکشی بود بین شان و در آن میان آوی...
13 شهريور 1395

شنبه 30مرداد95

سلام به همه دوستان خوبم و گل های کوچک خودم . گرمای تابستان داره زورای آخرش رو میزنه و صبح ها هوا کمی خنک شده. آویسا خانم مراحل اولیه ثبت نام خودش رو انجام داده البته با هزار مکافات آزمایش و نمونه گیری و نتیجه آزمایش  و کمبود ویتامین دی و زدن آمپول کلاً پروژه ای بود برای خودش. کلاس شنا آویسا خانم هم همچنان پابرجاست که اونم برنامه  ایه برای خودش. همیشه باید قبل شروع کلاس با آویسا خانوم صحبت کنم  تا کلاس  رو جدی بگیره. در یکی از روزهای مرداد هم بردمش و موهاش رو کوتاه کوتاه کردم. اولش پشیمون شدم ولی بعدش دیدم چقدر راحت شد بچه م.هم برای خودش راحته هم وقتی میره استخر. علی کوچولو هم این روزا حرف زدن...
30 مرداد 1395

شنبه16مرداد95(تعطیلات تابستان 95)

تابستان خود را چگوه گذراندید... اولاً همه دانش آموزان میدانیم که که تابستان فصلی گرما و تعطیلی مدارس است و ... یادش بخیر انگار همین  دیروز بود و چه زود درگیر امروز شدیم و چشم به راه فردا ثانیه  های زندگیمان را می گذرانیم. گاهی به شادی گاهی به غم گاهی آرام و گاهی طوفانی. گاه با گلکانمان گاه به تنهایی... انشاءالله هر چه باشد خوش باشد و هر جا هستید خوش باشید. تعطیلات تابستان امسالمان از 31تیر آغاز شد و قرار بر 10 روز تعطیلی و البته بعداً به دلیل بی برنامگی مهد عزیز به دوهفته افزایش یافت . اول قرار بر مسافرت بر دهه اول بود و با بوجود اومدن ملاحظاتی به هفته دوم موکول شد. ثبت نام دخترکمان در پیش دبستانی و با...
16 مرداد 1395

یکشنبه20دی(تولد درخانه 94)

با اینکه گفته بودم تولدی در خانه از آن جهت که چیدمان خانه در حالت کوچ بسر میبرد، نمی گیرم. اما باز نشد و مهمانی جهت تولد دخترکمان برپا کردیم. صبح پنج شنبه از ساعت تقریباً 5/5بیدار شدم و بماند هم که علی کوچولو نیز از همان ساعات اولیه صبح همراه بنده شدند. به هر طریقی بود تا قبل اومدن باباجون اینا شام رو درست کردم.(خورشت قیمه بادمجان، مرغ شکمپر، سالاد سیب زمینی و مرغ و سالاد کاهو و سبزی و باقی مخلفات) لازم به ذکر می باشد که برای مرغم دونه انار نداشتم  و دایی جان بهزاد زحمت کشید برام با پیک فرستاد. باباجون اینا هم زودتر اومدند و مامان جون تو گردگیری و باباجون تو جابه جایی کمک کردند. شب خوبی بود هر چند خسته ش...
20 دی 1394

23آذر (عکس های تولد گل دخترم)

سلام به دوستان گلم و ممنون از تبریکاتشون.  امسال بنا به درخواست دختر عسلم تولدش رو تو مهد گرفتیم شب قبلش با بابایی و داداشی رفتیم برا دختری کیک و بادکنک و شمع و وسایل پذیرایی خریدیم. صبح تحویل مربی ش دادم با یه دوربین که زحمت تصویر برداریش رو هم بکشه . اینم عکس های مهدش ...    ادامه مطلب یادتون نره         علی کوچولو هم اومد تولد خواهریش ...
23 آذر 1394